خرید بک لینک
پست 17 : به نام خدای آفرینندۀ آدمی. دورۀ دبستان از چند لحاظ دیگر نیز بر من خبرساز است و در زندگینامۀ ام ارزش نوشتن را دارد. زیرا هم مرور خودم است و هم به هر حال گوشه ایی از تاریخ روستای دارابکلا را می نمایاند که لازم می بینم بنویسم.یکی این که ساختمان دبستان دولتی دارابکلا را خاندان منصور (از چهره های سیاسی و دست اندرکاران مطرح حکومت پهلوی) احداث کردند. نمی دانم کدام یک، حسنعلی منصور یا علی منصور. آنها در ابتدای (=مشهور به باغ فیضی) محل باغ ویلا داشتند و اکبرین (=بهره بردار و سرمایه گذار خصوصی استحصال چوب های جنگل دارابکلا) هم _که با این خاندان مرتبط بود_ در جنب آن، دفتر شرکت و کارگاه داشت که در تاریخ سیاسی دارابکلا در پستی مفصّل به شرکت و آثار و بازخوردهای آن خواهم پرداخت).دوم این که دبستان در دورۀ ما یعنی سال 50 تا 54 تا کلاس چهارم به صورت مختلَط دختر و پسر بود. حتی گاهی در کلاس، تعداد دختران با پسران برابری می کرد. همین اختلاط و عدم تفکیک جنسیتی موجب می شد میان دانش آموزان با دختران یک نوع فضای خواهرانه برادرانه شکل بگیرد. محیط مؤمنانه و متشرّعانۀ روستای دارابکلا اجازه نمی داد ک

برچسب: آنچه بر من گذشت,آنچه من باید بدانم,آنچه من از زبان فرانسه آموختم, نویسنده: نیکی پارسامنش تاريخ: شنبه 27 آذر 1395 ساعت: 11:44

پست 9 : به نام خدای آفریننده ی آدمی. اسامی و گسترۀ سکونتی دو نسل گذشته و معاصر خانواده های طالبی دارابی در دارابکلا این گونه است. ممکن است برخی از اسامی را سهوا" و غفلتا" از قلم انداخته باشم که قابل اضافه شدن است:الف- محلّه ی ببخیل و حموم پیش دارابکلا:1- مرحوم امامقلی طالبی دارابی. پدر رمضان و جعفر و یدالله طالبیان و ... .2- مرحوم گتی طالبی دارابی. پدر خلیل طالبی و ... .3- مرحوم یعقوب طالبی دارابی. پدر یوسف و عبدالله و ... .4- مرحوم حاج اسدالله طالبی دارابی. پدربزرگ اصغر و اکبر طالبی و ... . به عبارتی پدرخانم مرحوم حجة الاسلام شیخ مهدی مؤمنی دارابی اوسا.5- مرحوم کبل محمود طالبی دارابی. پدر حاج محمدحسن و ابراهیم و صادق و معصوم و مرحومه خورشید.6- مرحوم شیخ محمد حسن طالبی دارابی. پدر مرحومه مش خدیجه.7- مرحومه حاجیه زُبیده طالبی دارابی. مادر مرحومان محمدحسین طهماسبی و گل حسن طهماسبی و ... . به عبارتی مادربزرگ مادری احمد بابویه دارابی.8- مرحوم احمد طالبی دارابی. پدر مرحومان حسنعلی و عباس و ... .9- مرحومه حاجیه بلور طالبی دارابی. همسر مر

برچسب: آنچه بر من گذشت,آنچه من باید بدانم,آنچه من از زبان فرانسه آموختم, نویسنده: نیکی پارسامنش تاريخ: جمعه 12 آذر 1395 ساعت: 11:15

پست 10 : به نام خدای آفریننده ی آدمی. ادامه ی اسامی و گسترۀ سکونتی دو نسل گذشته و معاصر خانواده های طالبی دارابی در دارابکلا که در قسمت نهم آنچه بر دامنه گذشت؛ پست 3051 اینجا، آمده بود.ج: محله ی پایین محله و آهنگر مله و بالامحله:1- مرحوم رمضان طالبی دارابی. پدر آقایان داوود، نقی و نبی طالبی دارابی و .... .2- حاج ابراهیم طالبی دارابی. پدر جناب علی طالبی دارابی _ذاکر اهل بیت (ع)_. به عبارتی عموی  آقایان داوود، نقی و نبی و .... . که به سه راه کوچ کرده اند با فرزندانش چند خانواده شده اند.3- نقی طالبی دارابی (مرحوم رمضان)4- نبی طالبی دارابی. (مرحوم رمضان)5- علی طالبی دارابی _ذاکر اهل بیت (ع)_ و سایر فرزندان حاج ابراهیم. ساکن سه راه دارابکلا سورک که به چهار راه آزادگان و یا همان سه راه اسلام آباد مشهور است.6- اکبر طالبی دارابی. _ذاکر اهل بیت (ع)_ که بالا محله پشت خونه ی مرحوم ملامحمدکاظم قاسم خراسانی سکونت دارد.7- و فرزندان اکبر طالبی دارابی که اسم شان در ذهنم نیست.8- مادربزرگم مرحومه کبل فاطمه طالبی دارابی، همسر مرحو

برچسب: آنچه بر من گذشت,آنچه من باید بدانم,آنچه من از زبان فرانسه آموختم, نویسنده: نیکی پارسامنش تاريخ: جمعه 12 آذر 1395 ساعت: 11:14

پست 11 : به نام خدای آفریننده ی آدمی. سال 1347 در 5سالگی ام، از خونه ی پدربزرگ مان به خونه ی دوّم مان در همان کوچه، در فاصله ی 95 متری نقل مکان کردیم. خونه ی دل انگیز قبلی مان هنوز در خاطره ام به زیبایی جاخوش ساخته است. خانه ای آجری، حلب به سر، خوش نقشه، با بهارخواب نپار در وسط حیاط با درختان توت و انجیر و دالونی دراز و خنک و تلاوری خوش نواز.آن زمان که اغلب خونه های مردم دارابکلا گلی و آلِم به سر و گاله به سر و بی در و دروازه و بی دیوار بود، خونه ی پدربزرگم _کبل آخوند مُلّاعلی طالبی دارابی، ابن مُلاحیدر، ابن مُلاطالب_ آن گونه زیبا بود و دلنشین من.پدرم با آن که روحانی بود، کشاورزی هم داشت. سال 1347 به بعد شرکت دخانیات به توتون کاران وامِ ساخت ساختمان انباری با نقشه ی یکسان و ارتفاع بلند و نیز تاسیس گرمخانه _به زبان محلی سوچکه برای خشک کردن توتون_ می داد. اما خانواده ها پس از استرداد قسظ وام، آن انباری را با کمی اصلاح به خونه ی مسکونی تبدیل می کردند و با هزاران شادی و شعَف در آن می زیستند. ما هم نقل مکان مان به همین علت بود.در مورد خونه ی اول مان که مکتبخانۀ قرآن پدر و ماد

برچسب: آنچه بر من گذشت,آنچه من باید بدانم,آنچه من از زبان فرانسه آموختم, نویسنده: نیکی پارسامنش تاريخ: جمعه 12 آذر 1395 ساعت: 11:14

پست 12 : به نام خدای آفرینندۀ آدمی. در آن خونۀ مان که مکتبخانۀ پدر و مادرم نیز بود، من هم نزدشان درس می خواندم. درس عمّ جزء. (یعنی جزء سی ام قرآن، که با سورۀ نباء که با آیۀ «عَمَّ یَتَسَاءَلُونَ» آغاز می شود).شاید بیش از 150 نفر در آن مکتبخانه حضور داشتند. البته دخترها به صورت مجزّا و حضور خصوصی در صبح و بیشتر عصرها نزد مادرم تعلیم می گرفتندمکتبخانه مثل یک دبستان اداره می شد. حضور و غیاب می شد. زنگ تفریح می خورد. مُبصر و ناظم داشت. ساعت خاصی برای رفتن در رودخانه ی زیر خونه ی مان _رَف بِن کبل آخوند_ برای گرفتن وضو جهت اقامه ی نماز ظهر و عصر داشت.حتی بخوبی یادم مانده که مرحوم پدرم از دانش آموزان می خواست بعد از گرفتن وضو، هر نفر یک سنگ نیز از کف رودخانه برای دیوار حیاط خونه ی مان بیاورد.در مکتبخانۀ پدرم حتی نیز فلک و کُتک و ترکۀ ی انار و حلق آویز به سقف برای تنیه  و ماشه دار و سازه کتینگ داشت.من یک بار حسابی توسط پدرم فلک شدم. دوتا پایم را به فلک بستند دو نفر محکم دو سرش را داشتند و پدرم با شیش و شلپت _ترکه_ حسابی و محکم می نواخت.فلک ابزاری ساده بود. یعنی یک چوب که دو

برچسب: آنچه بر من گذشت,آنچه من باید بدانم,آنچه من از زبان فرانسه آموختم, نویسنده: نیکی پارسامنش تاريخ: جمعه 12 آذر 1395 ساعت: 11:14

پست 13 : به نام خدای آفرینندۀ آدمی. هر گاه قرآن آموز در مکتبخانۀ مرحوم پدرم به سورۀ ۹۱ الشّمس _جزء 30_ (یعنی وَالشَّمْسِ وَضُحَاهَا، سوگند به خورشید و تابندگى اش، وَالْقَمَرِ إِذَا تَلَاهَا، سوگند به ماه، چون پى [خورشید] روَد)؛ می رسید باید یک تِلا _خروس محلّی_ برای پدرم هدیه می آورد!حال آن که معنای تَلَاهَا در آیۀ 2 این سوره، هیچ ربطی به خروس و تلای محلی نداشت! این تَلَاهَا به معنی در پی خورشید رفتن ماه است یعنی چرخش ماه به دور خورشید.ولی در مکتبخانه، رسیدن به این واژگان مقدس إِذَا تَلَاهَا، در پیِ تلا و خروس رفتن و برای رئیس مکتبخانه هدیه آوردن معنا داشت! که البته با ذوق و شوق و رضایت قلبی والدین قرآن آموز همراه بود، زیرا رسیدن بچه اش به این بخش عَمّ جزء، نوعی غرور و جشن و سرور داشت!سه مُبصر بسیارجدی داشت مکتبخانۀ مرحوم پدرم و سه جای نشیمن خاصّ، سه مبصر اینان بودند:1- علی بابویه دارابی (نجّار ببخیل)2- مرحوم باقر طالبی دارابی (مرحوم ابوالقاسم ببخیل)3- عبدالله رمضانی دارابی (زکریا رمضان بالامحله)سه جای نشیمن ای

برچسب: آنچه بر من گذشت,آنچه من باید بدانم,آنچه من از زبان فرانسه آموختم, نویسنده: نیکی پارسامنش تاريخ: جمعه 12 آذر 1395 ساعت: 11:13

پست 14 : به نام خدای آفرینندۀ آدمی. کمی که مکتب خانه خواندم خونه ی مان جابجا شد و به سنِّ مدرسه رفتن و شلوغ تر شدن نزدیک شدم و چون دبستان دولتی دارابکلا پیش خونۀ مان بود با همبازی هایم می رفتیم سرَک می کشیدم و حتی بر پشت بام حلبی اش سنگ می انداختیم و فرار می کردیم.هم عشق مدرسه رفتن داشتیم و هم می ترسیدیم؛ چون خیلی شنیده و نیز از روی دیوار مدرسه بارها دیده بودیم معلمان، دانش آموزان را با شیش و شلپت _ترکه ی انار و درختِ بِه و لَرگ_ تا سرحدّ مرگ می زدند که بگذرم من.صبح زودِ یک روز سرد پائیزی که کلوش _کفش لاستیکی_ پاره پوره پایم بود، دیدم مادرِشهید ابراهیم عباسیان _همسایۀ مان_ دست پسرش حمیدرضا را _که دوست و همبازی من بود و هنوز هم آن محبت و عُلقه میان مان باقی و برقرار ماند_ گرفت و داره می بره مدرسه. من هم به خیال خامم که می توانم با او به مدرسه بروم پشت سرش با همان لباس و کلوشم راه افتادم و گپ زنان با حمیدرضا، به دمِ در دبستان رفتم ولی بور و خیط! شدم.هم اساساً نمی دانستم که مدرسه رفتن به این سادگی و با والدۀ دیگری بدون ثبت نام قبلی نیست! و هم بعدها فهمیدم که من چون از حمیدر

برچسب: آنچه بر من گذشت,آنچه من باید بدانم,آنچه من از زبان فرانسه آموختم, نویسنده: نیکی پارسامنش تاريخ: جمعه 12 آذر 1395 ساعت: 11:13

پست 15 : به نام خدای آفرینندۀ آدمی. با گذراندن مکتبخانۀ پدرومادرم و مسلّط شدن به بخش هایی از عمَّ جرء، بلاخره هم از خانۀ پدربزرگم به خانۀ دوم مان _که با وام شرکت دخانیات ساخته شده بود_ کوچ کردیم و هم کمی بعد در سال 1349 پایم به دبستان باز گردید و وارد کلاس یک شدم که آرزوی من بود.آن سال چند چیز برای من در دبستان مزّه می کرد و شوق می آفرید:یکی این که چون در درس تنبل نبودم و به لطف خدا استعداد یادگیری داشتم، به کلاس و کتاب و معلم و همکلاسی هایم علاقه ی زیادی داشتم.دوم این که ذوق داشتم که هم صبح و هم بعدازظهر با همبازی هایم در مدرسه بودم. آن دوره، مدارس شیفتی نبود، هم باید صبح به مدرسه می رفتیم و هم بعدازظهر. همین موجب می شد با آزادی بیشتری در کنار همبازی هایم بمانم و ترسی از پدرومادرم نداشته باشم که همیشه ما را محدود می کردند با چه کسانی و چه مقدار و در کجا بگردیم و بازی کنیم.سوم این که درس املا را خیلی دوست داشتم. یادم نیست املایی کمتر از 19 داشته باشم. اساساً به نوشتن با قلم و خودکار بسیار علاقه داشتم و همیشه سعی ام این بود زیبا و منظم و بر روی خط _نه کج_ بنوسم.چهارم آن که دبس

برچسب: آنچه بر من گذشت,آنچه من باید بدانم,آنچه من از زبان فرانسه آموختم, نویسنده: نیکی پارسامنش تاريخ: جمعه 12 آذر 1395 ساعت: 11:13

پست 16 : به نام خدای آفرینندۀ آدمی. شبی که حمّام مرا گرفت!. کلاس اول دبستان، چند چیز بر من جلوۀ خاصّی داشته و یک اتفاق خطرناک نیز هنوز هم بر ذهن و نهادم باقی مانده است. این پست ضمن آنکه مجموعه زندگینامۀ دامنه است، به نحوی تاریخ عمومی اجتماعی دارابکلا و سلسله خاطرات دامنه هم محسوب می شود.یکی آن که آن سال در آخر دهۀ 40، دارابکلا هم سرسبزتر بود و هم سرد و برف و بارانی تر. هر دانش آموز موظّف بود هر روز یک شاخه هیزم خشک برای بخاری گرمایشی مدرسه بیاورد. نه نفت بود و نه سوختی دیگر. من یادم است برای ما زنگ تفریح بدترین لحظات مدرسه بود. چون باید کلاس را ترک می کردی و بیرون یخ می زدی. همه لاستیکی کلوشِ پاره پوره (=کفش) به پا داشتیم که با کم ترین سرما، پا را منجمد می کرد. پا هم (=قلب دوم انسان) وقتی شود همه جای بدن بُرودت می گیرد.دوم آن که من در نیمکت جلوی کلاس بودم. همیشه اول از همه مورد پرسش معلم قرار می گرفتم. به همین دلیل همیشه پیشاپیش درسم را مرور می کردم. کنار من دو همکلاسی خوبم بودند: مهران دباغیان و خلیل طالبی دارابی (مرحوم گتی بخیل) که هر سه ی مان در درس خوش استعداد بودیم.

برچسب: آنچه بر من گذشت,آنچه من باید بدانم,آنچه من از زبان فرانسه آموختم, نویسنده: نیکی پارسامنش تاريخ: جمعه 12 آذر 1395 ساعت: 11:13

صفحه بندی